.
.
| .Fcuking Wasted. |
|
آدم نميشم ديگه... باز دوباره سر هالتر زدن گنده گوزی کردم خـوار کمره گايـيده شد.
و ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ی خدا بـگا رفتم چه دردی داره. ... ان آقا! ميگم هالتر زدم اينطوری شدم. مسخره. نيشتو ببند. LINK | comment: 0 Tuesday, January 27, 2004
شب امتحان "مدار واسط" جزوه رو نيگا ميکني ميبيني نه بابا مث اينکه همش برات پشمه. با خيال راحت يه نگاه سرسري به جزوه ميندازي پرتش ميکني اونور، خيالت راحته که يه ۱۸ ۱۹ مفت داري اين ترم. بقيه وقت ام ميشيني در کمال سر مستي Warcraft III بازي ميکني. موقع حاضر شدن براي رفتن سر جلسه ام مقاديري Megadeth ميذاري هدبنگ ميکني و با ناز تشريف ميبري دانشگاه.
بعد سر جلسه سوال رو که ميذارن جلوت، ميبيني که يارو دو تا سوال از نوع طراحي داده که توي جزوه که پشمه حتي توي کل کتابايي که تاحالا خوندي نبوده. يه دفه همچين کير ميشي که نميفهمي چه گهي بايد بخوري اصن چيزي بلد نيستي بنويسي! گوززززززز ميشي ها. مث گوز رو صندلي وا ميري. خداييش خيلي باحال بود تاحالا تو عمرم اينطوري سر جلسه گوز نشده بودم. اينجاس که آدم به عظمت پروردگار پي ميبره. LINK | comment: 0 Monday, January 26, 2004 Sunday, January 25, 2004
شيله پيله داشتن با پخته رفتار کردن زمين تا آسمون باهم فرق دارن.
...حالا خداييش، فرق ميکنن يا ملت روش اسم خوشگل گذاشتن که خودشونو خر کنن؟ LINK | comment: 0 Friday, January 23, 2004
همانا در مـاتحت من جشن و پايکوبی است بسي... در ادامه حال و روز نسبتا خوب اين چند وقته -بزن به تخته- امروز در عرض ۱ ساعت يعني از ۴.۵ صبح تا ۵.۵ صبح يه دفه arpeggio زدنم رله شد (۴.۵ صبح از خواب پريدم بعدم راست کردم arpeggio تمرين کنم). حالا ام دارم بخش اکوستيک The Call of Ktulu رو با انگشتان مبارکم مينوازم. مدتها آرزوم بود زدنشو ياد بگيرم ولي کـونم هم نميومد روش تمرين کنم. باورم نميشد انقده آسون باشه عجب حالي ام ميده. جدي ميگم الان يه جورايي عرق نخورده تو آسمونام از شدت ذوق.
LINK
من يه فرق فاحش با آدمای عادی دارم.
اونم اينکه قبول کرده ام که منم چيزی بيشتر از يه آدم عادی نيستم. LINK | comment: 0 Thursday, January 22, 2004
nostalgia رو هيچوقت نتونستم ريشه اش رو بفهمم. حتی از نظر روحی ام زياد قابل درک نيست. يکی از اون حس هايي يه که به معنای واقعی کلام کـس شره. يه موقع اس آدم دلش واسه يه چيز درست حسابي تنگ ميشه، قشنگ ام ميشه از قبلش فهميد که اين دلتنگي پيش مياد. مثلا بهترين دوستت واسه هميشه ميخواد از ايران بره... خب آدم خيلي زود دلش تنگ ميشه خيلي ام بديهيه. ولي حالا اينجارو:
- مثلا فکر کن که اومدی کانادا و حالا تو اين هيری ويری، دلت واسه فلان کلوچه که توی بقالی سر کوچه ميخریدی تنگ ميشه. - واسه فلان دوستی که اصن سال به سال بهش نگا ام نميکردی و شايد از هر 10 باری که ميديديش، 1 دفعه اش رو باهاش حال ميکردی، حالا دلت واسه اش تنگ شده. - حس نوستالژيا ات واسه فلان بازی کامپيوتري که اصن چيز خفنی ام نبوده، ولی چون حالا دم دستت نيست و ياد فلان صحنه يا فلان sound effect باحالش يا حتي لوگوش افتادي، گل کرده. - دوست دختر قديميت که از هر پنج تا تلفن ۴ تاش با اوقات تلخی تموم ميشد و در کل ام هيچ حالی بهت نداد، حالا يه دفه دلت واسه وقتي که مرسی رو ميگفته مشی، يا مثلا لبخند عشوه ناک ميزده، تنگ شده ! دلت واسه چرندترين چيزا تنگ ميشه. يه فرمايي ميشه گفت واسه هيچي تنگ ميشه. واسه چيزايي که وقتی داشتيشون حتی يه سر سوزن به تـخمت نبودن. به خاطر همون چيز بي اهميت، روحت خودشو ميکوبه به در ديوار! از همه بدتر، وقتي ام که دوباره به اون چيزايي که براش نوستالژيا گرفته بودي برسي، ميبيني که هيچ آرامش روحي خاصي در کار نيس... شايد در حد يه سر سوزن و بعدش باز همون حس معموليه و بس... واقعا درک نميکنم اين حس از کجا پيداش ميشه و روي چه حساب و کتابيه. LINK Sunday, January 18, 2004
به قلم استادی که خواسته نامش فاش نشه:
هفت راه برای کـردن، بدون جر خوردن بـکارت: 1- نکـنيد ! 2- کـون واسه چيه پس؟ 3- کـون نميده ؟ بدين سـاک بزنه. 4- لاپا ام بد نيست. 5- بذارين لای مـمه هاش... مـمه هاش کوچيکه ؟ عب نداره تو کاريت نباشه بذار لاش. 6- بتـپونین لای زیر بغلش. 7- لـختش کنيد، بعدش بشينيد اونور اتاق جـق بزنيد ضايه شه. زکی پاره شد ؟ سوزن نخ رو بیار یه دقیقه. LINK | comment: 0 Saturday, January 17, 2004
بنابه گزارش ايرنا عده اى از زلزله زدگان چادرنشين يکي از خيابانهاى مرکزى شهر بم گفتند: با ديدن رهبر معظم انقلاب دردهايمان را فراموش کرديم !
فقط خدا ميدونه اين خايه مالی های تهوع آور و خود تحويل گيری های بی شرمانه شون تا کجا قراره ادامه پيدا کنه.. LINK | comment: 0 Wednesday, January 14, 2004 Monday, January 12, 2004 Saturday, January 10, 2004
اينو يکی email کرد برام. خيلی حال داد.
Hi Friends, This is a puzzle for you all..... Try this..... and prove the logic.....
The mother is 21 years older than the child. In 6 years from now the mother will be 5 times as old as the child. Question : Where's the father? >> Highlight the Blank part Below to see the solution Solution : The mum is 21 years older than the child. M = C + 21 In 6 years from now the mum will be 5 times as old as the child. M + 6 = 5 x (C + 6) Hence, C + 21 + 6 = (C + 6) x 5 C + 27 = 5C + 30 -3 = 4C C = -3/4 The child is -3/4 years old, i.e. it will be born in 9 months. So right now, the father is on top of the mother. LINK | comment: 0 Wednesday, January 07, 2004
البته صد مرتبه کيري تر از اون موبايله، با صدايي که همش قطع و وصل ميشه و مکالمه رو به يه فرم خاصي از شکنجه تبديل ميکنه. بعضي موقعا دلم ميخواد بدون خداحافظي قطع کنم گوشي رو بکوبم تو ديوار.
LINK | comment: 0
از تلفن متنفرم. کـس شر ترين روش ممکن برای communicate کردن مکالمه تلفنيه. از هر نظر که فکرشو بکنی. هم احمقانه اس هم senseless هم مصنوعی. حتی از chat کردن ام مصنوعی تره. تو chat مجبور نيستی يه بند در حال حرف زدن يا حرف شنيدن باشی، خيلي عاديه که وسط chat پاشي بري دستشويي يا کاري که داري رو انجام بدي يا وقتي موقتا حرفي واسه گفتن تو ذهنت طرفين نيس حرفي زده نشه. ولي پاي تلفن فکرشو بکن که مثلا براي سه چهار ثانيه طرفين چيزي واسه گفتن به ذهنشون نرسه و سکوت برقرار شه... فقط سه چهار ثانيه ها نه بيشتر ! خيلي جو بدی ميشه نه ؟ پاي تلفن دستشويي نرفتن که سهله، حتي در کونـتم خارش بگيره يا بخواي حالتتو رو صندلي عوض کني برات سخته. اصن يه جورايي disabled ميشي. مجبوري تمام تمرکز فکريت و مغزيت رو بندازي روي شنيدن حرفاي يارو. هيچ غلط ديگه اي ام ديگه اي نميشه در کنارش به صورت موازي انجام داد. واقعا نميدونم تلفن ذاتا اينطوريه يا لااقل يه چيزاييش قابل بهتر شدنه. ولي هرچي هست خيلي چيزه گهيه.
خلاصه کلام کهتلفن در بهترين حالت بدرد يه مکالمه کوتاه يکي دو دقيقه اي ميخوره. LINK | comment: 0 Sunday, January 04, 2004 Saturday, January 03, 2004
گزينه صحيح تر را انتخاب کنيد:
a) suck rules, rules suck
b) suck sucks, rules rule c) suck sucks, rules suck d) suck rules, rules rule LINK | comment: 0 Friday, January 02, 2004
February 2003 .
March 2003 .
April 2003 .
May 2003 .
June 2003 .
July 2003 .
August 2003 .
September 2003 .
October 2003 .
November 2003 .
December 2003 .
January 2004 .
February 2004 .
March 2004 .
April 2004 .
May 2004 .
June 2004 .
July 2004 .
August 2004 .
September 2004 .
October 2004 .
November 2004 .
December 2004 .
January 2005 .
February 2005 .
March 2005 .
April 2005 .
May 2005 .
June 2005 .
July 2005 .
August 2005 .
September 2005 .
October 2005 .
November 2005 .
December 2005 .
January 2006 .
February 2006 .
March 2006 .
April 2006 .
May 2006 .
June 2006 .
July 2006 .
August 2006 .
September 2006 .
October 2006 .
November 2006 .
December 2006 .
January 2007 .
February 2007 .
March 2007 .
April 2007 .
May 2007 .
June 2007 .
July 2007 .
August 2007 .
September 2007 .
October 2007 .
November 2007 .
December 2007 .
January 2008 .
February 2008 .
March 2008 .
April 2008 .
May 2008 .
June 2008 .
July 2008 .
August 2008 .
September 2008 .
October 2008 .
November 2008 .
December 2008 .
January 2009 .
February 2009 .
March 2009 .
April 2009 .
May 2009 .
June 2009 .
July 2009 .
August 2009 .
September 2009 .
October 2009 .
November 2009 .
December 2009 .
|